مدت ها پيش به اين فکر فرورفتم که من براي چه اينجا هستم. به خودم گفتم براي يک لحظه هم که شده به اين فکر کن چرا بين تو و يک جسم بي جان تفاوت هست. چرا بين تو و گياهان تفاوت وجود داره؟! اصلا براي چي به دنيا آمدي؟ هر کسي داخل خودش که نگاه کنه يک پتانسيلي رو ميبينه که هرگز از اون استفاده نکرده! درون خودش يک قدرتي رو ميبينه که اگر واقعا به خودشناسي رسيده باشه، حتي نميتونه اون قدرت رو وصف کنه. من هم اين قدرت رو مثل همه دارم. اگر قرار بود حتي يکي از ما اين قدرت رو نداشته باشه پس براي چي به دنيا اومده؟ پس عدالت خدا کجا ميره؟ خدايي که از هر لحاظ از هر قدرتي بالاتره پس انصاف بالاتري هم داره. پس چه چيزي ما رو متمايز کرده؟ ما که از اول همه يکسان بوديم. پس چه چيزي در آخر ما رو متفاوت از هم کرده؟ مقدار انرژي که از پتانسيل خودمون استفاده کرديم ما رو از بقيه جدا ميکنه. از اول همه يکسانيم ولي آيا هممون به يک ميزان از قدرتمون استفاده ميکنيم؟ پس با وجود اين تعاريف هدف از خلقت چي ميشه؟ آيا خلقت ما فقط 70 سال زندگي کردن توي اين دنياست. براي اينکه در اين دنيا تحت تاثير انسان هاي خودخواه، بي رحم و مکار قرار بگيريم؟ اگر اينجوري تصور کنيم يعني ذره اي به خودمون نگاه نکرديم. اگر زندگي رو در اين ميبينيم که اين 70 سال رو به خاطر ديگران هدر بديم؟ ذهنمون رو به افکار پوچ محدود کنيم، به نظر من اصلا پتانسيل درونيمون رو کشف نکرديم.
زندگي خيلي هدف والاتري از اين دنيا داره. اين دنيايي که پر از عيب هست. دنيايي که در اون براي زندگي بهتر خودمون زندگي ديگران رو بدتر ميکنيم. اگر اينطور فکر کنيم که زندگي والاتره، ديگه مرگ عزيزان، شرايط سخت زندگي و تنهايي هايي که تحملشون ميکنيم براي ما بي معني ميشه. چون شروع ما و پايان ما يه چيز بوده. ما از صفر شروع کرديم و به صفر هم ميرسيم. اما اين صفر درون خودش بينهايت معنا داره. همه ما به تنهايي به دنيا اومديم و موقع مرگ به هيچ کسي فکر نميکنيم. چون ديگران مهم نبودند. خدا ما رو خلق کرد اما نه براي ديگران. اگر عزيزترين فرد رو از دست بدي، من ميگم خيلي سخته ولي باز هم بي عدالتي نيست. چون مثل نوزادي که تازه متولد ميشه ما هم يکبار ديگه به دنيا ميايم. اما اونجا ميفهميم که در اين دنيا فقط و فقط و فقط تو بودي و خدا. هر کسي براي خدا متولد شده و روزي هم به اون ميرسه. پس جاي تعجب داره که انسان ها با دو دست خود اموال خود را ميگيرند. با چنگ و دندان از دارايي خود محافظت ميکنند چون احساس مالکيت ميکنند. اما مالکيت براي کسي که خود عدم بوده چه معنا داره. فقط وقتي رفتيم ميفهميم چه قدر پوچ زندگي کرديم و اصلا برداشت ما از هدف خلقت اشتباه بوده.
به اين موضوع که فکر ميکنم ميفهمم که هر شغلي داشته باشم. در هر مکاني و با هر امکاناتي باشم، همه و همه فرع و مثل خوابي بي معناست. پس از خدايم ميپرسم من کي هستم و براي چه به اينجا آمده ام. آمده ام تا چه کنم؟ آمده ام تا در اين دفتر 70 برگ چه بنويسم؟ نميدانم ! و اي کاش قدري ميدانستم! هر انساني به دنبال اثبات خداست بايد به درون خودش نگاه کند و به اينکه آيا واقعا اين جسم بي جان ما ميتونه بي هيچ دليل و تصادفي به وجود آمده باشه؟ به اين اميد که از قدرتمون تا جايي که ميتونيم استفاده کنيم.
